Your eyelashes will write on my heart the poem that could never come from the pen of a poet. - Rumi

" "

Your eyelashes will write on my heart
the poem that could never come from the pen of a poet.

English
Collect this quote

About Rumi

Jalal al-Din Muhammad Rumi (جلال‌الدین محمد رومی) Jalal ad-Din Muhammad Balkhi (جلال‌الدین محمد بلخى)‎ (30 September 1207 – 17 December 1273) was an Afghan philosopher, theologian, poet, teacher, and founder of the Mevlevi (or Mawlawi) order of Sufism; also known as Mevlana (Our Guide), Jalaluddin Rumi, or simply Rumi.

Biography information from Wikiquote

Also Known As

Native Name: جلال‌الدین مُحمَّد بلخی
Alternative Names: Jalāluddīn Balkhī Rumī Jalaladdin Rumi Jalāluddīn Muḥammad Balkhī Rūmī Jalāl ad-Dīn ar-Rūmī Jalāl al-Dīn Muḥammad ibn Muḥammad Balkhī Jalāladdīn Rūmī Rūmī Jalal-e Din Rumi Jallal ed-Din Muhammad Balkhy Mawlana Rumi Jalāl al-Dīn Rūmī Jelaluddin Rumi Mowlana Mawlana Maulana Mevlevi Mawlawi Mevlana Jalaluddin Rumi Mevlana Jalaluddin Rumi Jalāl-ad-dīn Rūmī
Limited Time Offer

Premium members can get their quote collection automatically imported into their Quotewise collections.

Related quotes. More quotes will automatically load as you scroll down, or you can use the load more buttons.

Additional quotes by Rumi

"Every object, every being,
is a jar full of delight.

Be a connoisseur,
and taste with caution.

Any wine will get you high.
Judge like a king, and choose the purest,

the ones unadulterated with fear,
or some urgency about "what's needed."

Drink the wine that moves you
as a camel moves when it's been untied,
and is just ambling about."

أيها البشر الأتقياء التائهون في هذا العالم
لم هذا التيه من أجل معشوق واحد
ما تبحثون عنه في هذا العالم
ابحثوا في دخائلكم فما أنتم سوى ذلك المعشوق

Unlimited Quote Collections

Organize your favorite quotes without limits. Create themed collections for every occasion with Premium.

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من

سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو: رو باک نیست
تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

کوزه چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر د’ر نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیب کلی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسی صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنیها گفتمی

هر که او از هم زبانی شد جدا
بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونکه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوقست و عاشق پرده ای
زنده معشوقست و عاشق مرده ای

چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی پروای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نور یارم پیش و پس

عشق خواهد کین سخن بیرون بود
آینه غماز نبود چون بود

آینت دانی چرا غماز نیست
زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست

Loading...