The amazing advance public attention to this film is surely due not so much to us (I mean to the curiosity our undertaking arouses) as to that Beauty and Beast we thrilled over as children. Happily, there is some remnant of childhood in this jaded public. It is this childhood we must reach. It is the incredulous reserve of the adults that we must overcome.

There is neither magic nor master's eye. Only a great deal of love and a great deal of work.

دوست نمى‏دارم به خواب اندر شوم شباهنگام

که چهره‏ى تو بر شانه‏ى من است

که در اندیشه‏ى آن مرگم من که، بارى، خواهد آمد

تا به خوابى جاودانه‏مان فرو برد

من بخواهم مُرد. تو بخواهى زیست. و این است آن‏چه خوابم از دیده مى‏برد

این خود آیا هراسى دیگر است؟

روزى که دیگر زیر گوش ِ خویش بنشنوم

نفس تو را و قلب تو را

شگفتا! این پرنده‏ى پُر آزرم که چنین بى‏خیال برخود خمیده

آشیانه تهى خواهد نهاد

آشیانى که در آن، جسم ما برمى‏آساید

جسمى یگانه، با دو جفت پا و دو سر

خرّمى ِ عظیمى از این دست – که سپیده‏دمان به پایان مى‏رسد -

ادامه مى‏توانست یافت

تا فرشته‏یى که وظیفه‏دار ِ بازگشودن راه من است

از سنگینى ِ بار ِ سرنوشتم بتواند کاست

سبکبالم، من سبکبالم زیر بار این سر ِ پُربار

که به جسم من ماننده است

و به رغم آواز خروس، در پناه من

کور و لال و ناشنوا به جاى مى‏ماند

این سر ِ جداشده‏یى که به دنیاهاى دیگر سفر کرده است

بدان جاى‏ها که قوانینى دیگر حکومت مى‏کند

غوطه‏ور ِ خواب ِ ریشه‏هاى پُر از عمق

دور از من، در بر من

آه چه مشتاقم همچنان که چهره‏ى تو را

با دهان خواب آلودت بر شانه‏ى خویش دارم

تنفس گلوگاه جان‏بخشت را تا آستانه‏ى مرگ

از پستان‏هایت بشنوم

ژان کوکتو
**دوست نمى‏دارم به خواب اندر شوم

The smell of opium is the least stupid smell in the world.